![]() |
![]() |
|
|
آه ..... اینجا جهنم است ..... اما این جهنم هم برای من گرمایی ندارد .... گرما چه معنایی می تواند داشته باشد وقتی برق نگاه تو در چشمانم نمی درخشد و دستانت تو را در میان دستانم ندارم ... آری ..... اینجا جهنم است ..... جهنمی که گرمایی ندارد اما هزاران بار گدازنده تر است ..... شعله هایی که سردند اما زبانه هایشان هزاران بار سوزانننده از تازیانه ای آتشین است ..... آری ..... این جهنم من است وقتی تو را در آغوش ندارم تا در دریای چشمان غرق شوم و دست در میان موج موهایت فرو برم ..... آری اینجا جهنم تنهایی من است ...... هر چند لب هایم لبخند می زند و چشمانم پر غرور و قامتم هنوز افراشته است ...... اما این تنهایی درونم را می سوزاند ..... هر چن تو نمی بینی و نمی خواهی که ببینی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 20:7 توسط حامد عابد |
|
|
گاهی زمستونم خوبه .... خوبه که دستات از سرما بی حس بشه وقتی دستایی باشه که احساسی که توشون هست بتونه گرمت کنه .... حس خوبی داره که همه وجودتو سرما بلرزونه ، وقتی بدونی آغوشی هست که گرماش بتونه آرومت کنه ..... گاهی وقتا خوبه که زمستون باشه تا حس کنی کسی رو داری که می تونی بهش تکیه کنی و گرم شی ...... خوبه برای این که حس کنی کسی رو داری که می تونی ازش آرامش بگیری ..... خیلی خوبه وقتی کسی رو داری که می دونی برای خودت دوست داره .... اما می دونی چی بده .... این که کسی که می خوای تکیه گاهش باشی به چیز دیگه ای تکیه کنه ..... کسی که می خوای آرامشش باشی با چیز دیگه ای آروم می شه ..... بده وقتی کسی که بخاطر خودش دوسش داری تو رو حتی به خاطر خودشم دوست نداشته باشه ..... حالا این زمستون کی می رسه ..... این زمستون کجا می رسه ..... سخته که بدونی..... ولی باید قبلش برگ ریزون پاییزو لمس کنی و با تمام وجود ازش لذت ببری ..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 1:22 توسط حامد عابد |
|
|
سلام ..... سلام زندگی و ممنون خدای مهربون برای راهنمایی که کردی ..... برای لطف بزرگی که بهم کردی ..... امروزم دیدمش اما دیگه هیچ حسی نداشتم ..... فقط یه لحظه طول کشید تا همه عشق به نفرت بدل بشه ...... و نفرت در یک فریاد بر سر دشمن خالی بشه ..... حالا آزاد و رهام ..... خوشحالم به تمام معنا ..... عشق زنده است ..... معشوق عمرش دراز باد برای چیزی که به آن عشق می ورزد ...... ما عشق را به معشوق نمی فروشیم........... مرسی خدا ..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 16:56 توسط حامد عابد |
|
|
خیلی زوده می دونم ولی خدا تکلیفمو مشخص کرد ..... مرسی خدا ..... خوشحالم که تونستم بیام بیرون ..... تو این چند روزه یه چیزایی دیدم که چشممو باز کرد ...... همه فکرام در موردش عوض شد ..... چیزایی که دوست داشتم رنگ باخت ..... باید ناراحت باشم اما خوشحالم ...... خیلی خوشحال ............................ مرسی خدا ....... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 15:6 توسط حامد عابد |
|
|
امروز تنهایی رو با تمام وجود حس کردم.از خودم ... از تمام احساساتم خسته شدم. از عشقی که داشتم ولی دارم سعی می کنم ازش فرار کنم و بیخیالش بشم اما نمی تونم. هر روز بیشتر و بیشتر بهش فکر می کنم و بیشتر در خودم فرو می رم. ظاهر زیبا و بی خیال اما درونم داره بهم می ریزه ...... هر روزم داره بدتر از دیروزش می شه ..... هر روز دارم بیشتر بهم میریزم ..... خدایا کمکم کن .... کمکم کن .....می خوام بگم کمکم کن تا فراموشش کنم اما می دونم که نمی شه ..... ازت می خوام که کمکم کنی تا به هم برسیم ..... نه این که فقط کنار هم باشیم ..... کمک کن تا فکرامون بهم برسه ...... خودت می دونی که چه حسی نسبت بهش دارم و می دونی که کارو سپردم به تو ....... می خوای تحمل کنم، می گی که اگه بخوای می تونم دنیا رو بهت بدم اما می دونی که نمی خوام ...... می گی اگه آخرت می خوای باید تحمل کنم ...... منم دارم بخاطر تو تحمل می کنم ...... و فقط تو می دونی که چقدر برام سخته که ببینمش که اما چشم به زمین بدوزم ...... ببینمش که از جلوم رد می شه و حتی منو نگاهم نمی کنه ..... کمکم خدایا ....... تناه موندم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم آذر 1388ساعت 1:54 توسط حامد عابد |
|
|
خدایا چرا اینطوری می کنی با من ..... تو که می دونی وقتی می بینمش چه آشوبی می شه تو دلم .....همه زمین و آسمون رو سرم خراب می شه وقتی با او چهره پر از غرورش میاد و از کنارم رد می شه .... این چه زندگیه که واسه من درست کردی خدا ..... آخه چرا اینطوری کردی با من ..... می دونم تقصیرخودمه ...... می دونم نمی توتنم جلوی خودمو بگیرم و نرم جایی که ببینمش اما چرا ما این همه با هم فرق داریم ...... چطور شد من بچه شهرستانی ساده که قلبش از سنگ بود یهو لرزیدم و بازی واسم شوخی شوخی جدی شد ..... خدایا یادته چه دل سنگی داشتم .... اما حالا چی ..... وقتی می بینمش همه تنم می لرزه ..... امروز دیدی که چی دیدم ...... نمی دونم ..... دارم می سوزم خدا ..... کمکم کن .....نمی دونم چطوری ...... نمی دونم چرا ..... نمی دونم از چه راهی ..... کمکم کن بهش برسم .... کمکم کن تا بتونم توی چشماش نگاه کنم ..... دیگه هیچ راهی جز خودش برای من وجود نداره ..... نه هرزگی جواب می ده ..... نه عزلت و تنهایی ..... نه خوش نمایی کمکم می کنه نه نا خوشی مطلق .... نه بی خیالی نه فقط فکر کردن به اون ..... دیگه جایگزینا هم فایده نداره..... حتی دروغم جواب نمی ده ..... فقط یه چیز جواب می ده ...... شما .......فقط یه خدا که اون بالاست و می دونه چی می کشم ..... خدایا .... بازم دیدمش ..... دیدم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 15:53 توسط حامد عابد |
|
|
سلام .....
نمی دونم دنبال چی می گردم ..... گم شدم ...... اومدم که خودمو پیدا کنم با کمی درد دل که نمی شه هیچ جای دیگه ای گفت ..... خدا ما رو از خودمون نگه داره |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 14:47 توسط حامد عابد |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یه وبلاگ واسه وقتایی که دلم می خواد بنویسم ، وقتایی که دلم می گیره ..... من خیلی چیزا می نویسم ،گاهی خاطره ، گاهی آرزو ، گاهی وقتام داستان
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 |
| پیوندها |
|
عشق خزون |
|
RSS
|